تبليغاتX
B U T!


B U T!

کشانده شدم باز به این نا مکــانی ها..

درست وسط تمام ِ شلوغی ها و نامفهومی جملات کشان کشان آمدم .. یقه ام را گرفته ام و کشیدم 

تا دور بیوفتد تا یادش برود.. 

-

پیچیده شدم در همین سرمای زمستانی در کنارت ، در درونت ... 

.

.


B A R e s T I N |


خـسته می شویم از زندگـی،

می گوییم تنـوعـی بدهـیم.

می شـود

ایــن ...


B A R e s T I N |



می خواهم با تمام واژه های صادق باشم.. حداقل همین یکبار را صادقانه روبرویشان کنم با این "خود" . شاید که گره گشایی کنند از تفاصیل اضافه ایی که به کررات برای بیانشان استفاده میکنم.

هجو میکنم و اغراق شفاهی! درست در همین راستا نگهشان میدارم تا به سر خطی نا مشخص برسانمشان - وحدت رفتاری که انتظارش را می کشیدم، هیچوقت نتوانستم شاهدش باشم..

وعجیبتر اینکه میگذارم بی ریشه رشد کنند و به باقی ماجرا هم برسند.. نکند باید به تناسخ گفتاری ایمان بیاورم و بپذیرم که این واژه گان چیزی نیستند جز همان چند حرف ساده ایی که هیچوقت به صراحت توانایی بیانش را به "خود"م ندادم!؟ گرفتار کرده ام تمام این عیوب را از راحتی که حالا صعب العبور شده و اجازهء رفتنی به ست ممکن ها را نمی دهد چه رسد به ناممکن هایش..

و در این زمـان برای تناسخ ِ واژه گانی باید بنشینم زار بزنم که اگر به پیشترشان نگـاهی بیاندازم روانی حرف هایی را میبینم که سالها می خواستم از آنها برای بیانـم استفاده کنم .

.



B A R e s T I N |

 

 

مــرا   عـُـصیان ِ  تـو ٬  کافــی نیـست ...

B A R e s T I N |

 

 

حرکت ِ من به طرف تو، حرکتی خودستایانـه بود

برای شکار همین لــحظات.

برای همین واپسـین دقایقی که حرف بر سر زیستنی ناممکن است!

تاریخ که دروغ نمی گویید!

تاریخ ریا نمی کند.

نمایش میدهد، همهء آنچـه که از بودنمــان هسـت.

بی کتمان بیا به تماشـا بنشین.

"تاریـخ زده نیستم؛ که از برای رنگ ِ بهتر این زندگی شفاعت بخـواهم.."

 

 

B A R e s T I N |

بوی کباب غاز و سیخ خون

غذایی آماده برای شکمی که از سیری رنج میبرد-

بیخود تضاد به خرج نده. اینجا محتویات ِ عالم را به هم زده اند

همه چیز را با هم سر کشیده اند و در صف بنزین جار میزنند!

هوا پـفکی که بشود دیگر جایی برای امثال این کرم های درشت جهنده نیست

رود می غرّد در انتهای بیشهء برزخ و قرارگاهی خواهد ساخت بسترش را

آن هم برای مسئولان ِ شکاربانی ِ این مزرعهء رو به آفتاب!

شب که سر بزند همه اینجا را به مردار خانه ایی برای باقی مفقودین بی اثر، با اثر، بی جنازه،هوشیار و ناتمام میگذارند-

هه ...

تو می خواهی که همه را با هم ببلعی و ناچاری که از تنهء نحیف ِ درخت آویزان شوی.

من که می خواهم کمک کنم به تمام سگ های مبتلا به غم سنگین ِ از دست دادن ویلاهای صاحب هایشان راه را اشتباه می روم!

رود دارد به طرف قله میرود تا تسویه حساب ماه را پس بدهد - خدا خدا میکند که گرگور سامسا آن بالا منتظرش نباشد - تا که یک لقمه چپش کند ..!

اما میداند که هنوز شنل قرمزی در حال پرسه زدن است و از کلوچه ها دیگر چیزی نصیبش نمیشود!

آشکار است که شب دارد خورشید را هل می دهد ...


02:30

3.4.1390

B A R e s T I N |

 

میدانی اینجا کجای زندگیست ؟!

میدانی این مختصات ِ حال ِ حاضر چگونه به این بخش رسید ؟!

..

نه لازم نیست دیگر چیزی را بدانی که مفهومی آنچنان برایت ندارد ..

-

اما بدان که

اینجا

اکنون ِ "من" است .

(درست به همین اندازه محکم.)

 

 

B A R e s T I N |

 

خبری از کاستی ها نیست. خبری از کمی ها نیست.

خبری از هیچ جا نیست ـ خبر چیزی است که نیست!

آن هم اکنون و در این لحظه.. شاید هم در تمام این روزهایی که بی هیچ خبری اینجا گذشت..

می خواهم فکر کنم که آنقدر ها هم مهم نیست این بی خبری محض!..

این بی خبری که سراسر اینجا را فراگرفته.

خبری اگر باشد هم خبر "من" نیست ـ خبری برای "من" نیست ـ خبری در حواشی "من" هم نیست.

شاید یک جورهایی دچار بی منی ِ کاملی شده باشم!؟

چرا انقدر باید روی تمام این جملات فکر کنم و ادامه دهم؟!

خب دچار شدم دیگر.! دچار اینکه دیگر هیچ جایی، هیچ چیزی نیستم که حتی خبری هم از جایی یا کسی داشته باشم ـ که بخواهد شنیدنش روی من تاثیری داشته باشد یا نه.

 

آنقدر دچارش شده ام که خودم تا همین لحظه از این اتفاق بی خبر بودم !

 

...

 

 

B A R e s T I N |

 

صدای من!

صدای وحشی باد و زوزه ء بی امان ِ زمان بر تارک این دیار

صدای وسوسهء خاموشی که دم از هیچ چیزی نمیزد

صدای سادهء زیستنی که نفسی برای واپسینش نداشت.

رمق؛ آخرین واژهء جامانده اش بود ..

-

۵ سال شد که اینجا در این اکنون ها مانده ام و "تو ...

 "و توی بی دریغ از همه ... رفته ایی ..

به سال ِ جدید میچسبد و تارنمای تار روزگار را تیره تر می کند ..

تو فکر کن که همین ۵ سال است که نبود ِ تو اینچنین تیره و تارش کرده !

-

سشنبه.

۱۰.اسفند.۱۳۸۴

سالی به روزی دگر افزودش ..!

 

 

B A R e s T I N |

 

 

آنقدر سکوت کردیم که درونمان شکست ..

نشت کرد و سرآزیر شد به تمام رگ و ریشه ء وجودمان ..

با ناز خرامید به رویاهایمان و

سکوت ...

و سکوت هم برایمان سکـــوت کـــرد ..

 

 

 

 

B A R e s T I N |

 

۱۷۰:

در دنیــایی به ســر می بریم؛ که تو هستی ُ من و دیگری !

آشــوبی از همه کس برپاست، هیاهویی از همه ء اینــان با هم.

باید کجا باشیم؛ که نه تو باشی و نه من و نه دیگری ؟!

جایی که خالــی باشد از اینــان - برای ... ؟

اینــان که نباشند ٰ در نبودشان چه می توان کرد؛ جز سکوتی سـرسـآم آور !

جز خلائی فــرسایش بار و نگاهی خیره به تاریکی و رخوت واژه ها ...

- بدون ِ من ُ تو و دیگران - انگـار چیز ِ زیادی کم است، بینــمان !

..

 

B A R e s T I N |

 

 

بودن ِ "من" به اندازه کافی و

بودن ِ "تو" به مقدار ِ زیاد .!

همین ترکیب کافیست برای رفتن ...

--

...

B A R e s T I N



ســر  ِ گــرم و مــن و واژهء کــسالت ..

همیــن بهـتر که نباشم در رفــاقــت!

-

..


B A R e s T I N |



دوست داشتم بکشم کنــار؛ که راحت تر رد شی .

انگــار مسیر تنگـــتر از این حرفـــها بود !...



B A R e s T I N |



پشت به دیوار می کنم و می نشینم .

دیوار را تکیه می دهم به خودم، کاری که در تمام  ِ این سالها فراموش کرده بودم و برعکسش را انجام می دادم ..

صاف می نشینم تا خوب بتواند به من تکیه کند ..

تمام  ِ این سالها تنها دو چشمی به اش زل زده بودم و ...

به آن سوی دیوار ؛ به پشتی که برای خودم ساخته بودم نگاه می کنم ...

آن طرفی که انگار کم کم دارد دیده می شود ؛ دارد یواش یواش به این سو سرک می کشد و

آرام آرام پهن می شود روی تمام  ِ گوشه هایی که این طرف را ساخته ..

سرش را می چسبانم به سرم و آرامشش را احساس می کنم ..

حرفی نمی زند!

تمام  ِ این سالها سکوت کرده ..

به درونش رخنه خواهم کرد به همین زودی ها . . .



B A R e s T I N |



 امــا!

     در نـ اخودآگاهم خیــالــم راحـت است .




B A R e s T I N |


هی بالا میروم از خودم و پایین می آیم !

چیزی نیست جز همین یک "من"

همینی که دچار نمی شود به فراموشی؛

همینی که فقط محو می کند، رویشان را پر می کند و باز هم و بازهم ...


یادم نمی رود ، خاطــرات تلخ .

میخواهم یادم نرود ؛ خاطــرات تلخ .




B A R e s T I N |



می خواستم بمانم روی زمین،

می خواستم نفس بکشم در دریا،

می خواستم بگذرم از این بیراه،

می خواستم عابری شوم پیاده با کفش!

می خواستم با زمان پیش بروم،

می خواستم بگویم که همه چیز هنوز هست،

می خواستم بشنوم سکوت شب را،

می خواستم که باشم در همان نزدیکی ها،

می خواستم ...

.

.

҉


B A R e s T I N |




"مـن به ویـرونی رسیــدم

به پریشیـــونی رسیــدم 

به همــون خاطــره هایی

 که تـو میدونــی رسیــدم ...




B A R e s T I N |



 شـب آرام است و دارد می چسبد به روز .. به صبحدم و سپیده ء سرخوش ، دیگر چیزی نمانده تا طلوع.

 نمی توانم تصور کنم که دنیا به ســـخره ام گرفته باشد !؟

پیشـــآمدی که به پیشم آمده ؛ روزی بود که "خـودم" طلبش کرده بودم .

نمی دانم باید شــاد بود یا غمیـــن ؟!

مانده ام بر سر دو راهــی ِ  رفتــن و نرفتـــن ..؟


باید شــروع کنــم

بودنــم

را در اهـــواز

-

نمی دانم !

همه چیز همــان شده که قرار بود ؛ بشــود ...

اما!

اکنـون ...


نمی دانــم !؟




B A R e s T I N |



غوغای این اتاق آرامش می خواست ..

هنوز هیچ چیز تغییر نکرده؛ همه چیز همانی هست که بود .

اما!

 منم و این تخت و سکوت ِ شب.

زیر سقف ِ تاریک این اتاق ..

سرم گیج نمی رود و حداقل یک نفس عمیق می شود کشید ، قلبم آرام است و همه چیز آرام ..

دیوار ، در ، پنجره ، پرده ، آینه ... و چشمان ِ باز من که زل زده است به  رو به رو ..

-

اکنون  خوب است و چند ثانیه بعد را نمی دانم ...




B A R e s T I N |


- من

  نه به روانکاو ، روانپزشک ، روانشناس  و هر روانی دیگری نیاز دارم؛

و نه به "ما" شدن و انگیزه دادن و حرف زدن .

و نه حتی به یک لیوان چای .


به هیچ چیز احتیاج ندارم.

.

.


 - من ؛

آرومم تو تنهایی ...




B A R e s T I N



نمیدانم قلم را در کدام دستم بگیرم روانتر مینویسم ..

روانتر! مهم نیست روان باشد یا نه.. فقط به گویا ای اش نیاز دارم اینبار. همیشه که خوب نمی چرخد، همیشه که خوب نمی گوید .. اما! بازهم این اسرار ِ بی منطق فشار می آورد بر نوشتن ..

قبل از همهء این ها، داشتم می خواندم به هزار باره رسیده و بازهم خوانده می شود .. اصلا تعدادش مهم نیست

ارزش ندارند این تعدد که فقط من باید بدانم که دقیقا چه می گذرد و چه در حال رخ دادن است.

این "من" است که ناچارم می کند دست به هرکاری بزنم.

مثلا همین دیشب بود که داشت به کشتنش مجابم می کرد؛ به اینکه  این"من" ِ احمق را باید کشت

کسی که چنین حماقت می کند سزایش نابودیست.. خوب پیش می رفت و افکار را باهم ردیف می کرد و با اراده ام جور درآمده بود همه چیز .. و خودکشی ِ "من" را آغاز کرد..

امروز که از خواب بیدار شدم! از  خواب که نه. کابوس ها نگذاشتند بیش از این آسوده باشم ..

راستی گفته ایم که هنوز هم هستند!؟ هنوز هم با هم زندگی می کنیم .. "من و کابوس و بی خوابی"

سه جزء اصلی این زندگانی تک نفره ...

اما! این "من" ... آها، می گفتم .. بعد از همان کابوس های پیچ در پیچ بود که به خود آمدم!

به خودی که انگار جور ِ دیگری شده بود .. جوری که دیشب نبود، دیروز نبود و اصلا "من" نبود !!

هرچه فکر می کردم .. به چیزی نمی رسیدم به چیزیکه خودم را به "من" برساند !..

خالی بودم .. دقیقا تو خالی. هیچ از هرچه که در این بیست ویک سال ساخته بودم!

وهم برم داشته بود و در همین دریای خالی دست و پا می زدم .. به اطرافم خوب نگریستم؛ همه چیز همانی بود که در روزهای پیش هم چنین بود.. فقط یک چیز درست سر جایش نبود ..

افکارم،رویاهایم،تصمیماتم ... ! این "من" را چه شده ؟! ..

نامم!. حرفهایم، تکیه کلامهایم ... هیچ نبود .. هیچ .

تمام ِ وجودم با ترسی عجیب هماهنگ شده بود، حتی اکنون که می گویم هم دچار همان ترس شده ام!

ترس از بی"من" شدن!

هرچه بیشتر می نگریستم به این واقعیت بیشتر نزدیک می شدم که "منم" نیست!

تمام شده بودم، یا جایی جایش گذاشته بودم؟!

نمی دانم! هیچ چیز در خاطرم نیست... حس میکنم این جمجمهء توخالی را.. حس ِ اینکه جز خلاء چیزی درونش را نگرفته ..

گذراندم؛  تمام امروز را با این حال و ترس گذراندم ..

و هنوز هم می ترسم... می ترسم که امشب بگذرد و فردا هم چنین باشم !

و همینطور فرداهایی دیگر...

باید از کجا شروع کنم؟

باید چه را از اول بسازم؟

مانده ام در همین لحظه و اینجا و خیره به دیوار ِ رویه رو که شاید تصویری از دیروزهایم برایم نمایش دهد ..

همه چیز را از دست داده ام و درمانده ام از این حال ِ خویش ...

.



B A R e s T I N |



احساسم حرف های دیگری دارد برای گفتن! ..

برای بقایی که همچنان در راه است و بایدش ساخت ..

باز از "نو" . . .



B A R e s T I N |




     حــــذفــــ   شـــُـــ د ...



B A R e s T I N


تمام ســرنوشتـ م را ...

 به دست باد می سپارم !

و خودم؛

در گوشه ای از کوچه که میانه ای از راه های رفته شده بود، می نشینم.

کنار درختم که زیر ِ نور تیر چراغ تک و تنهـا خودنمایی می کند ...

نشسته ام و زانوهایم را سخت در آغوش کشیده ام؛ شاید

قرار است تند بادی بوزد !...

-

منتظر ِ وزیدنش هستم؛

تا برقصانم در هیاهویش ... 

هوا گرگ و میش است و باد ..

انگار دارد می رسد -

از راه ...

ایستاده ام و نظاره اش می کنم؛ آمدنش را ..

..

جز وهــمی تیره، چیزی دیگر نمی بینم ! ..

--

.

.


و این کابوس هـا تمامـی ندارند؛ انگــار !؟ ..



B A R e s T I N

 

خوب،

 زمان که دیگر انقدر ها پر ارزش نیست!؛که بشینی و روزهای سپری شده را بشماری!

ببینی چقدر گذرانده ایی و چقدر دیگر باقیمانه داری، کم و زیاد کنی و مسافرت ها و روزهای شاد را به خاطر بیاوری و از گذرشان کم کنی!..

مهم نیست دیگر کجاها بوده ای و چندبار از یک خیابان گذشته ای ..

- شب تابستان، .. پشت بام، روی رخت ِ خواب نشسته ای و زیر نور ِ تیر چراغ زل می زنی به دل ِ شب ...  هوا! نسیمی خشک می وزد.

ستاره ها را نشان می کنی ؛

 و بی دلیل منتظر ِ عبور ِ شــهابی از آسمانی ...

 

 

 

B A R e s T I N |


-

 سـاعت چهار صبح و صـدای جارو دستی ِ فـراش باشـی ..

آوای خـش خـشی که می گوید : هـنوز بیـداری، هـنوز بیزاری و باز بایـد برای بقـاء ِ زیـستن زنـده بمـانی .

بازهم بایـد زنـدگی کنی در این ورطه خاکـی

در این هـوالی گـرم  نـفس بکـشی ..

می گویـد : هـستی؛ بدون آنکه کاری برای بـودن و نبـودن انجام دهـی .

پا می شوی و چـای را دم می کنی، لیـوان ِ ته مانده از تفاله های چای را می شویی و باز پرش می کنی از ایـن چـای تازه دم .. نـشاط ِ تکـراری ِ زنـدگی ِ روز مره ات ...

به بیـرون از پنجـره گـوش می دهی به صـدای خـش خـشی که دورتر شـده ...

با این فاصـله؛ انـگار دیـگر هیـچ حـرفی برای گـفت و گو با " تـو " نیست .

می خزی به درون تنـهایی ِ همیـشگی .

به جایی که پراکندگـی افـکار انتظارت را می کشند ..

و لیـوان پر شدهء دیـگری از چـای ..... 

-


B A R e s T I N |


حبس می کشم درون ِ این سلول ِ مغزی

بی ثمر ترین تلاشِ ِ اینجا رهاییست؛ رهایی از افکاری که مسمومند به ..؟

روزها را خط می کشم بر دیوار کناری

دارد می گذرد، یکی پس از دیگری و بدون نتیجه ایی..

همه چیز را همین جا؛ زیر ِ همین زمین سلول دفن کردم

هدف، مقصد، انگیزه، شور و شوق، مشقت، و ...

گذران ِ روزها هم دیگر دیدنی نیست

 آسمان نیست

نور نیست

-

زندگی هم دیگر نیست


اینجا، هیچ چیز نیست

جز "من" و همین ناهنجاری های ذهنی

همین افکار ِ مرده و مرور ِ هزار باره آنها ..


.




B A R e s T I N |


انتظارم زیاد است و طاقتم کم..

برای پیشبرد حضور ناگهانی شبهایت!

انگار خبری نیست، نه؛ بیشتر حرفی نیست

حدیثی نیست، نگاهی نیست ..

فقط یک سری چیزهایی که (شاید) قرار بود باشند؛ دیگر نیست

واقعاً نیست!!!

هنوز هم کلنجار می روم با واژه سادهء "همین" !

خیال بردار نیست این "همین" از افکارم.



B A R e s T I N


Design By : Night Skin